فرفره ی چرخان

 

سر رفته باز زیر سقف آسمان، حوصله ی سکوت

باز باید نگاه کنم به دیوار، مثل همیشه مات، مبهوت

دست های اعتماد رها شده اینجا، رها و گم

پیدا کنی مگر دوباره اش، میان کویر لوت

انگار به دنیا، از پشت یک تیله شیشه ای نگاه می کردم

تاس می ریختند ومن، پک می زدم به سیگاری از باروت

باران می آمد، می بارید! نمی بارید؟ یادم نیست

باد می آمد و تن من، مثل تکه ای جدا شده از برهوت

اشتباه بودیم، هستیم؛ خواهیم بود، راه می روم هنوز

مثل یک ژوکر که گم شده، میان برگ های فال تاروت

بیا این بار که هم را دیدیم، با هم از هیچ حرف بزنیم

قرارمان باشد وسط تقویم هجری، اول ماه اوت

رد شدم این بار، از خودم، از تو، به نا کجا آباد

مثل یک فضای خالی بود، سفید اما، پر از تابوت

وسط آن کوچه تاریک، یادت نیست، که هیچ وقت از آن رد نشدیم،

فرفره ای می چرخید ، قطاری می رفت و، صدای سوت، سوت...

...

برای...

تمام شدن شعر 5 آبان 1391- 26 اکتبر 2012


عقاید یک دلقک


از پله های کوچه پنجم گذشتم

که همه دوراهی بود

یکی با تو، یکی بی تو

مثل برگ های گلی، که دانه دانه می کنی

و چه دستانم بی تو، تنها  و بی رحمانه

 رها شده بود بر سر هر دوراهی

 

شاید سرنوشت انسان  این است

دوباره، دو راهی، ما به دو پیوند خورده ایم

  اما با "نیاز جسمی" *و فراموشی ...

و تو که در من خود ارضایی می شوی،

مثل همیشه ی من، خسته از این تکرار

بسته، بسته، پشت این همه در

چرخه در چرخه تا انقراض تن

لحظه تا لحظه در انتظار یک تکرار

شرحه شرحه در سکوت ترجیحی

 

تراژدی پیوند نحس دوباره ای با خود است

دست و پا زدن بین عقل و احساس

ته مایه ای از خیانت و عشق

می بینی؟ چه ساده عقل و خیانت همگامند؟

هه؛و تومثل همیشه باز خود را دلقک می دانی

که نا امیدانه به کور سوی شکستی از پیش دانسته می نگری

که خیانت را قی کرده ای، عقل را تمسخر

شاید برای همین تلخی است

 که به تراژدی می خندی،

و در انتهای مبهم ذهنت،

برداشتی از این تصویر است

 که بیشتر به کمدی می ماند

 

من آهسته از، آهسته به

" در گسست آدمی از آدمی"**

کلام، واژه، واج ، سکوت می شوم

 وسکوت باید خود نگاه باشد

که باید جایی در همین نزدیکی

در آغوشی،نه، نگاهی، ماوا بگیرد

بدون حتی کلامی، که خود

آغاز دوباره ای بر این چرخه باشد

*دقیقا به مفهوم مورد نظر درکتاب "عقاید یک دلقک"

** علی صالحی


این روزهای من...


باید تمام تو را زندگی کنم هر لحظه

شاید که تمام نشوم

در تو، در خودم، در تمامی چیزهایی که تمام می شوند.

جمعه-9-11-88


امروز تمامی اضطراب شدم

تمامی دلهره

و در خود تمام شدم

چند روز که نباشم بهتر است

شاید این حالت

در من و تو تمام شود

شنبه-10-11-88



نه دلهره بود و نه ترس

فرار بود، از حالتی فراتر از انتظار

آمیخته ای از نیاز به با هم بودن و نبودن

بودن و تنها بودن و نبودن و هیچ

شنبه-10-11-88



آری، من بی حوصله ام

مرهم که نیستی، لا اقل

بی حوصلگیم  را تف نکن به صورتم.

 پنج شنبه-15-11-88


من که اعتراف کرده بودم
که این روزها در قالب خودم نمی گنجم
بی تابی و لج باز، 
خودخواهی می کنی گاهی
و من ِ این روزها کم حوصله را کاملا بی حوصله می کنی...


جمعه 16-11-88

....
تا چهار شنبه...

قمار


زیبای من،

              آرام بخواب که من تا صبح در تماشای تو ام

                                              که حتی اگر پلکت بپرد دلم آشوب می شود

ببخش که خمار نوازش گیسوانت می شوم و

                                                    این قمار را هزاران باره می بازم

آخر اگر تو و این آرامش و گیسو و قمار نباشد

                                                      هیچ شبی برایم صبح نمی شود...


دست


دستت را از دستم بیرون نیاور

که این کمترین خواهش از بودن توست

که این تنها سهم من از گرمای مهربان آغوش توست


بر دستت دست می کشم

انگشتانم با انگشتانت بازی می کنند

میان هم قفل می شوند

و من در خیالم

انگشت می کشم به گونه هایت

به گیسوانت

و سراپا خواهش می شوم

که در آغوش تو باز آرام گیرم

مثل قایقی خسته از تلاطم ها

در ساحل سکوت شانه هایت


دستت را از روی دستم برندار

که می ترسم، بی قرار می شوم

که گرمای دستت که می رود

سرد می شوم از این همه دشواری

دوباره سر باز می کند این همه زخم و

سقوط می کنم از خیال، به اوج تنهایی


دستت را از دستم بیرون نیاور



آمدی


انگار از غربت هزاران ساله باران آمدی

همان قدر آشنا که عطر خاک، بوی باران

همان قدر صمیمی که بچگی، شیرین، قدیمی


تو حتمن از کویر ترک خورده ی روحم روییدی

و من از خودم پرسیدم

از کدامین غروب عصر پاییزی تو را می شناخته ام؟

از همان ابتدا، 

               همان قدر آشنا

                                   صمیمی

                                                      قدیمی...


آرامش


در آغوش تو می توان فرار کرد، از دنیا

در لبخند تو می توان گم شد، تا فردا

آرامش معنی عجیبی دارد

انگار، فقط در چشمان تو  می گیرد معنا


لحظه تو

دستم را بگیر،

که لحظه با تو بودن را خواسته ام.

ور نه برای گریستن،

بهانه بسیار است . . .

جنون

در التهاب من

در اضطراب من

چگونه می توان خطی نوشت

از این فرار

از این جنون بی قرار . . .

زخم


خودم  بودم که خنده بر لب

از مهمانی شرم دلم بیرون آمدم

سعی کردم بغضم را آرام نفس بکشم

 کمی که خیره فکر کردم

 به ذهنم رسید که بالاخره بردم

 

ولی آنچه بدنت سلاخی کرد

 تمامی احساسم بود،که چه وقیحانه

 با هم ، در یکی شدن نفس ها

به آتشش کشیدیم، و نظاره خندیدیم

 

 

راستی بین ارضای دوم و سوم

( که آنقدر طولانی شد)

من به زخمهایم فکر می کردم

که گاهی روح را در انزوا می خورند...


 

....

با پوزش از دوستان، به خاطر مشکلی که برای وبلاگ پیش اومد کامنت های پست قبل پاک شد.

 

بطالت بیهوده من

این روزها هم  مثل همیشه می گذرد

بطالت بیهوده من دیگرهمیشگی شده

و می ماند تنها، تنهایی و تن ها

و کلامی که می خراشد تمام روحم را

 

من متهم همیشه ی تاریخ ام

من بی احساس ترینه آدمیانم

من سنگ نخراشیده ی طبیعتم

من ...

 

من با تو هرگز نخواهم گفت

راز مادینه ی اقاقی ها را

نقشه فرار پرستو ها را

نجوای شبانه ی شب بو ها را

گرمی دستان پیاده ی پرسه زدن را

ااتهاب نوازش گیسوی باران خورده را

 

و تو هرگز نخواهی فهمید

راز نسرین ریخته بر دیوار

آرامش سایه گیسوی بید مجنون  را

طرح پرواز گنجشک های سرمست

گرمی آغوش سرمای زمستان را

و پچ پچ آرام، به گوش های تکیه بر شانه

و طرحی ساده از یک دوستت دارم را

...


برای تمام کسانی که درکی از احساس من ندارند.

برای تمام کسانی که معنی دوست داشتن را نمی دانند.

و برای تمام کسانی که یقین دارند من بی احساسم.

دوست داشتنتان بوی تعفن و خودخواهی می دهد.

پیش کش خودتان.

ترجیح می دهم هیچ کس را دوست نداشته باشم آنگونه که شما می خواهید.

....

معذرت.

نمی خواستم با این کلمات حس شعر رو خراب کنم.

فقط خواستم بدونین از چه زمینه ای اومده این شعر.

روزمرگی در دی ماه


امشب ساعت 11 ،به خانه آمدم

بدون حتی هیچی، که بر پوچم افزوده باشم


تنها و ساکت می نشینم تا

                                وقت خوابم شود

چند ساعت بالا، چند ساعت پایین

                                        چه فرق می کند؟


هر روز صبر می کنیم که شب شود

                                          تا منتظر فردا شویم

و زندگی

                چه ساده

                           در همین چند کلمه خلاصه می شود...


پاییزانه- همیشگی


در دل این ابر های خاکستری

                          تمام غم من نهفته است

                                                که این جا سرد و خاموشم

                                                                   و بی تو، چه آرام می بارم

 

فریبنده باد خنیاگر

                تمامی برگ ها را

                                 مثل موجی خزنده و زرد

                                                            آرام از زمین جارو می کند

 

ساده، برگی را بازیچه می کند

                          برگ ساده دل، دلخوش پرواز می کند

                                                                و نمی داند سرنوشتش

                                                                                 باز افتادن است و خاک

 

حکایت من است و چشمان تو

                                     داستان برگ و باد

                                                          و پاییز، که همیشه و جاودانه است...

 

 

 


تصویر


هنوز تصویری در ذهن دارم
                   تو در ابتدای جاده ی رفتن بودی
                                               و ماه تو را روشن می کرد

در این سو آسمان با من گریست
                          باران تصویر تو را با خود برد
                                               و دستانم بی تو چه سرد بود

من هنوز همینجا ، ببین هنوز همینجا
                        بی تحمل خواب تو را می بینم
                                                که مرا به دنبال نشانه ها
                                                                         آواره ی بودن کرده ای

و به خود می گویم، این جاده آیا
                       بازگشت تو را تعبیر خواهد کرد؟
                                                               آیا تو باز خواهی گشت؟



شراب داغ

همچون گریز نور ز دستان اشتیاق
دیگر رها شدیم در این بهت بی چراغ
این رسم زندگیست که باور نمی کنیم!
سر می کشیم فاجعه را چون شراب داغ!


 

تولد

وقت خوش یکی شدن
جدا از این دلهره ها
وقت عزیز عاشقی
تولد خاطره ها . . .

Kiss Kiss by Momar Ndiaye, 2000

هنوز


و اکنون

چونان جنازه ای مانده بر آب

با دستانی باز

و لبانی خنده آلوده از تراوش باریکه خون

به آسمان می نگرم

 

دستان باز و رویای تو

چشمان امیدوار و انتظار تو

 

اما نمی دانم

چشمان ترک خورده را چه به انتظار

دستان پوسیده را چه به آغوش

ذهن مرده را چه به  رویا، چه به امید

 

مدت هاست

که من مرده ام

و هنوز نمی دانم



استقرا


خودم را استقرا می کنم

نه، آینده اثبات نمی شود

حتی با برهان خلف


 

معجزه کشک است

انتظار فرج بهترین کار است

آب در هاون کوبیدن

یک کمی بهتر از سماق مکیدن است


 

حدیث گل واژه نیست

معتبر است

بحث اعتقاد نیست

بحث هویت من است

"پیاز بخر، بهشت ببر" دیروز

شده بهشت زوری امروز


 

دیگر نمی خواهم حتی یک لحظه

در چشمان تو

خودم را ارزش گذاری کنم

گور بابای بهشت


 

اصلن به من فحش بده

می خواهم پست باشم

اما خودم باشم

لااقل آرام باشم


. . .

در اوج توهم زیستن،
به تحمل بی بدیلی از ادراک دست یافتن،
و زندگی را در خطی
در واژه ای
در نشانه ای جستجو کردن.
به همین سادگی
به همین سادگی
مثل آمد و رفت نور
مثل عادت
مثل سوء تفاهم ما
که گمان کردیم
داستان از من و تو آغاز می شود.
. . .
برای بی بهانه زیستن
همیشه روز ، روز تازه ایست.

واگویه

تشنگی تنم بی تاب تب تنت

دستم در عطش گم شدن در واگویه های انحنای تنت....

....

حسی که نیمه کاره رها شد...

اشک بهشت


انتظار یک رویا
انتظار بی فردا
بر حبابی از تقدیر
چون توهمی پیدا.
شاید این همیشگی را باز
قفل تازه ای باید.
مطمئن شوی شاید،
از تباهی پرواز.

بیخود از چه می نالی؟
دست آسمان خالی
باورت شده انگار
آن خدای پوشالی.
تو که ساده تر از من
با امید و بی فرجام
گرگ و میش بودن را
با فرشتگان دمساز!

پشت قاب فکر، افسوس
نور گنگ یک فانوس
حس تلخ گمراهی
رد پای صد کابوس.
در گریزی از فردا
در فراری از دیروز
گم شدی گمانم، مرد
در دو راهی آغاز!

بی نشانه همچون ماه
بی بهانه همچون آه
جای من که اینجا نیست
زیر این غم جانکاه.
صادقانه می گویم
آرزوی من اینست
اینکه سر گذارد اشک
روی شانه اعجاز . . .



پ.ن. : قطعه بالا حس لحظه بود از کینه ای که نمی فهمم. عجیبه که ما آمها از کسانی بیشترین تنفر رو پیدا می کنیم که زمانی دوست ترین بودند. . . . گاهی فقط باید گذشت. به هر جهت عذر می خوام که تناسبی با این بوی بهار نداره.

 

سکوت


شب، تنها غنیمت تبار عشق

از جدال نا برابر تن و دل و فکر است.

از جدال رویای من و دنیای تو

از عبور صامت احساس

شب تنها دریچه ی روز است


و سکوت،

تنها دریچه شب

که تنها به من باز می شود

بی آنکه تو از آن بگذری

یا اینکه خط خطی اش کنی


و من، خود سکوت خواهم بود




سکوت


بغض ماسیده بر گلویم را تو ببخش

نم اشک خانه زاد چشم را تو ببخش

موهایم سیاه است اما امان ز دل

گر پیر شدم در عین جوانی تو  ببخش

من که یک لحظه فارغ نشدم ز فکر تو

زین که خاطرم مشوش است مرا ببخش

هر روز در انتظارم که آید خبر ز تو

گر یادی نمی کنی زما تو مرا ببخش

می ترسم بگویم که به تو مبتلا شده ام

از این جسارتی که نمی کنم مرا ببخش

مانده ام شب و روز در انتهای بی حرفی

بی قراری در این سکوت برزخی را تو ببخش


دوستت دارم ها

نمی دانم در ازدحام کوچه ی تو گم شده ام

یا در میان پس کوچه های پریشانی خودم

از پس غم این پنجره های نمور

به صبح امیدی نیست

به گرمای آغوش تو

به لمس دست تو

نه، امیدی نیست

فردا که بیاید،باز از صبح

 باید ،مثل هر روز

به تو فکر نکنم

شاید این بار میان هیچ

به تو نرسم، پیدایت نکنم

..........

۲/۱۱/۸۶.

برای ل-ف.

رویا


گاه از خیال توست
که آرام می شوم.
وقتی که نیستی،
رویا غنیمتی است.



PS: painting is by "Dali" , named "Othello dreaming of Venice"


خسته ام از این همه ایکاش.
ایکاش
ایکاشی نبود !

بادبادک

دوست دارم بادبادک باشم

در دستانت اوج بگیرم و

در خنده های بی ریای تو

با آسمان یکی شوم

 

تو بگویی

اون نقطه هه مال منه

و من، همه بادهای آسمان را

به جنگ شادی تو بخوانم

 

خسته که شدی

به خاک بیافتم و

در بغل تو، دوان دوان

 به خانه برگردیم

 

های، مواظب باش

تنها ترین پیوند من و تو

بزرگنرین فاصله ی تو و من

همین نخ است، مواظب باش

......

برای یکی از بهترین دوست های دنیا، آ.شعاعی

شب

 

آه از این بخت فرومایه
که بی تو مردن،
سهم هر روز من است.
آه از این حسرت منهوس
که دیگر انگار،
حس جانسوز من است.

اه از این فاصله،
کآرام، آرام،
به تن ترد اقاقیها تاخت.
آه از این صبر
که تدبیرش را،
به غم هجر تو باخت.

آه از این تن
که در این سردی تنهاییها،
بی امان می لرزد.
آه از این من
که بدون چشمت،
آسمان دور سرش میچرخد.

بی تو ای خوبترین،
سرنوشت من و دل،
بی گمان،
ویرانیست.
بی تو شب،
این شب تلخ،
تا ابد،
 
بارانیست . . .
. . .

دروغ


نه، باور نکن

حتی تحمل هم نکن

تلاش، اتفاق، آینده، آدم و امید

 نه نمی آید، دیگر منتظر هم نباش

 

بچه بوده ایم

دلمان را خوش کرده اند

نفهمیده اند که چه کرده اند

اما بزرگ ترین دروغ هستی را

چه زیرکانه به ما باورانده اند

 

ای دهنت صاف زندگی

بگو، فقط بگو

چه کسی اولین بار این دروغ را آفرید؟

تا من و تمامی اخلافم او را....

 

او هم گناهی ندارد

همه ما بازیچه ایم.

خنده ام می گیرد

تف به زندگی بی امید

بی دلیل.


   
 

يلدا

در شب گيسوانت

بلندترين ِ زلفانت را

يلدا می خوانم

و تا سحر

انتظار طلوع چشمانت را

از ميان شکن يلداگونه ها می کشم

وه چه طولانی!

 

.....

یکم قدیمی شعر. ولی برای خالی نبودن عریضه بد نیست.

یلداتون مبارک.