فرفره ی چرخان
سر رفته باز زیر سقف آسمان، حوصله ی سکوت
باز باید نگاه کنم به دیوار، مثل همیشه مات، مبهوت
دست های اعتماد رها شده اینجا، رها و گم
پیدا کنی مگر دوباره اش، میان کویر لوت
انگار به دنیا، از پشت یک تیله شیشه ای نگاه می کردم
تاس می ریختند ومن، پک می زدم به سیگاری از باروت
باران می آمد، می بارید! نمی بارید؟ یادم نیست
باد می آمد و تن من، مثل تکه ای جدا شده از برهوت
اشتباه بودیم، هستیم؛ خواهیم بود، راه می روم هنوز
مثل یک ژوکر که گم شده، میان برگ های فال تاروت
بیا این بار که هم را دیدیم، با هم از هیچ حرف بزنیم
قرارمان باشد وسط تقویم هجری، اول ماه اوت
رد شدم این بار، از خودم، از تو، به نا کجا آباد
مثل یک فضای خالی بود، سفید اما، پر از تابوت
وسط آن کوچه تاریک، یادت نیست، که هیچ وقت از آن رد نشدیم،
فرفره ای می چرخید ، قطاری می رفت و، صدای سوت، سوت...
...
برای...
تمام شدن شعر 5 آبان 1391- 26 اکتبر 2012










